صفحه ۱۱

جامعه‌شناسی به دلایل عملی یا اخلاقی در اکثر موارد آزمایش غیر ممکن است. بنابراین در جامعه‌شناسی از مشاهده و نظر سنجی (تحقیق آماری) استفاده می‌شود.

اختراع ذهن

اشعار حماسی هومر در هشت قرن قبل از میلاد قدیمی‌ترین و مهمترین آثار مکتوب در اروپاست. ایلیاد داستان محاصره تروی (تلفظ فرانسوی تروا) و اودیسه داستان برگشت قهرمان جنگ تروی اودیسوس را تعریف می‌کند. ایتالیایی‌ها به اودیسوس اولیس می‌گویند.

جالب اینجاست که در اشعار هومر به ندرت می‌بینیم که به آنچه «ذهن» می‌نامیم، اشاره شده باشد. خزانه لغات هومر، اصطلاحات مربوط به ذهن را شامل نمی‌شود؛ مثلاً نمی‌بینیم که از کلماتی مثل فکر کردن، تصمیم گرفتن، باور داشتن، شک کردن یا خواستن استفاده شده باشد. شخصیت‌های داستان تصمیم نمی‌گیرند که کاری انجام دهند؛ آنها اراده آزاد ندارند. تنها زمانی دست به عمل می‌زنند که صداها یا نیروهای درونی آنها را به این کار وادار می‌سازند یا این که یکی از خدایان آنها را مجبور به انجام دادن کاری می‌کند.

برخلاف ما که از «فکر کردن» یا «اندیشیدن» حرف می‌زنیم، شخصیت‌های هومر به حرف زدن با اندام‌های خود یا شنیدن حرف‌های آنها اشاره می‌کنند. مثلاً می‌گویند «به قلبم گفتم»، یا «قلبم به من گفت». احساسات و هیجان‌ها نیز به همین شیوه‌ی نیمه عجیب و نیمه آشنا توصیف می‌شود. همه احساسات یا عواطف در یکی از اندام‌های بدن و اغلب در بالاتنه قرار دارند؛ دم و بازدم سریع، ضربان سریع قلب یا فریاد کشیدن همگی جزء احساسات هستند. احساسات پدیده‌های درونی و جدای از تجلی بدنی خود نیستند.

ایلیاد و اودیسه بر اساس آوازهایی نوشته شده است که قبل از هومر قبیله‌های بی‌سواد قرن‌ها آنها را می‌خواندند. این قبایل با این آوازها، باورها و عقاید موجود در فرهنگ شفاهی خود را نشان می‌دادند. ذهن زمانی به وجود آمد که جوامع شفاهی به جوامع مکتوب تبدیل شد.

کسانی که در قبایل شفاهی (قبایل بدون نوشتار) زندگی می‌کنند تفاوت بین فکر و کلمات بیان‌کننده آنها را تشخیص نمی‌دهند. اگر در آن جوامع زندگی کنید، آنچه بگویید همان چیزی خواهد بود که قصدش را دارید؛ حرفی که می‌زنید به تنهایی برای اعتبار دادن به قولتان کافی خواهد بود (همان کاری که امضا در جوامع کتبی می‌کند). حرف به محض آنکه بر زبان می‌آید قولی می‌شود که دیگر صادر شده است و نمی‌توان آن را بازگرداند. اما نوشته برعکس باقی می‌ماند و ثابت است؛ هر وقت دلتان خواست می‌توانید آثار مکتوب را بخوانید. به همین دلیل بین علایم دایمی روی کاغذ و ایده‌هایی که نشان...

صفحه ۱۲

می‌دهند، باید تفاوت قایل شد. افکار (ایده‌ها) و کلماتی که آنها را نشان می‌دهند، چیزی واحد و یکسان نیستند. نوشتن و سخن گفتن اعمالی هستند که افکار را نشان می‌دهند؛ اعمال انسان‌ها، افکار و تصمیماتی را نشان می‌دهند که دارند.

به عقیده فلاسفه، سواد بین دو دنیا مرز تعیین می‌کند. یکی از آنها دنیایی است که آن را می‌بینیم و می‌شنویم، یعنی دنیای حرف و عمل. دیگری دنیای غیر قابل نفوذ افکار، نیات و آرزوهاست که دنیای ذهنی نامیده می‌شود. همانطور که حرف زدن و عمل کردن در دنیای فیزیکی روی می‌دهند، افکار، نیات و آرزوها باید مکانی داشته باشند تا در آن روی دهند. یونانیان باستان در زمان افلاطون و ارسطو مکانی را اختراع کردند تا افکار، نیات و آرزوها را در آن جای دهند. این مکان استعاری، ابتدا «پسیک» (روان) نام داشت و بعد «ذهن» نام گرفت. همانطور که بدن (دست و پا) اعمال فیزیکی را به اجرا در می‌آوردند، اندام جدیدی لازم بود تا اعمال ذهنی را به اجرا در آورد. این اندام، «ایگو» یا «خود» بود. (Self انگلیسی با ذات یا نفس عربی و خود فارسی معادل است).

بحث طبیعت - تربیت

Nature vs Nurture Debate

یکی از قدیمی‌ترین بحث‌ها درباره روان‌شناسی انسان هنوز ادامه دارد. بحث طبیعت-تربیت بر این سؤال استوار است که آیا توانایی‌های انسان فطری و ذاتی است یا از طریق تجربه و یادگیری به دست می‌آید.

نگرش طبیعت‌گرا می‌گوید انسان‌ها با خزانه‌ای از دانش و فهم به دنیا می‌آیند. فیلسوفان قدیم معتقد بودند که می‌توان این دانش و فهم را با استدلال و درون‌نگری دقیق، ارزیابی کرد. در قرن هفدهم دکارت به طرفداری از نگرش طبیعت‌گرا پرداخت زیرا اعلام کرد که بعضی ایده‌ها (مثلاً خدا، ذهن، قضایای هندسی، کمال و ابدیت) فطری است. همچنین دکارت عقیده داشت که بدن و ذهن دو چیز مجزا از هم هستند. بدن ماشین است و ذهن در درون آن قرار دارد. می‌توان بدن را مثل سایر ماشین‌ها مورد مطالعه قرار داد. این گفته زمینه را برای رویکردهای پردازش اطلاعات به ذهن، باز کرد (موضوعی که در همین فصل به آن خواهیم پرداخت).

نگرش تربیت‌گرا می‌گوید که دانش با تجربه و تعامل با دنیا و محیط اطراف به دست می‌آید. بعضی فلاسفه یونان باستان طرفدار چنین نظریه‌ای بودند با این حال نگرش تربیت‌گرا بیشتر به فیلسوف انگلیسی...

صفحه ۱۳

تصویر: جان لاک (فیلسوف انگلیسی قرن ۱۷)، کسی که معتقد بود ذهن لوح سفید است.

قرن هفدهم، جان لاک (۱۷۰۴-۱۶۳۲) نسبت داده می‌شود. از نظر لاک به هنگام تولد، ذهن انسان یک لوح سفید (Tabula Rasa) است که همزمان با رشد، تجربه و دانش روی آن نوشته می‌شود. این نگرش به تولد روان‌شناسی تداعی‌گرا منجر شد.

تداعی‌گرایی (Associationism)

تداعی‌گرایان معتقد بودند که چیزی به نام افکار یا توانایی‌های فطری وجود ندارد. در عوض، اعتقاد داشتند که ذهن، مملو از اندیشه‌هایی است که از طریق حواس پنجگانه وارد می‌شوند و بعد از طریق اصولی مثل شباهت و تضاد، تداعی می‌شوند.

تداعی شدن یعنی ایجاد رابطه خاص میان دو اندیشه که معمولاً رابطه علت و معلولی است. تحقیقات امروزی درباره حافظه و یادگیری با نظریه قدیمی تداعی‌گرایی همسوست.

بحث قدیمی طبیعت-تربیت یا توارث-محیط، امروزه اندکی فروکش کرده است. هر چند بعضی روان‌شناسان هنوز معتقدند که تفکر و رفتار انسان بیشتر محصول فیزیولوژی یا به مقدار زیاد محصول تجربه است، اکثر روان‌شناسان، دیدگاهی متشکل از هر دو نظریه را دارند. آنها قبول دارند که فرایندهای فیزیولوژیک (مثلاً وراثت یا فرایندهای مغزی) بر افکار، احساسات و رفتار تأثیر می‌گذارند اما معتقدند که تجربه نیز اثر خودش را دارد. بنابراین سؤال کنونی این نیست که طبیعت یا تربیت بر روان انسان تأثیر می‌گذارد، بلکه سؤال مهم این است که طبیعت و تربیت چگونه با هم همکاری می‌کنند و بر ذهن انسان تأثیر می‌گذارند.

مقدمات روان‌شناسی علمی

هرچند فلاسفه و متفکران در تمام طول تاریخ همواره به عملکرد ذهن و بدن معتقد بودند، معمولاً گفته می‌شود که روان‌شناسی علمی از اواخر قرن نوزدهم و با ویلهلم وونت (۱۹۰۲-۱۸۳۲) آغاز شد. وونت در سال ۱۸۷۹، اولین آزمایشگاه روان‌شناسی را در دانشگاه لایپزیگ آلمان تأسیس کرد. علت...

صفحه ۱۴
ویلهلم وونت (Wilhelm Wundt)

پدر روانشناسی علمی • بنیان‌گذار اولین آزمایشگاه (۱۸۷۹)

تأسیس چنین آزمایشگاهی این بود که وونت عقیده داشت ذهن و رفتار مانند سیارات، مواد شیمیایی یا اندام‌های بدن می‌توانند موضوع تحقیقات علمی قرار گیرند. تحقیقات خود وونت بیشتر درباره حواس پنجگانه مخصوصاً بینایی بود، اما او و همکارانش درباره توجه (دقت)، احساس، هیجان و حافظه نیز تحقیق کردند.

وونت برای مطالعه درباره فرایندهای ذهنی از درون‌نگری (Introspection) استفاده می‌کرد. درون‌نگری این است که خود فرد به مشاهده و ثبت ادراک‌ها، افکار و احساسات شخصی خود اقدام می‌کند (توجه داشته باشید که مشاهده تنها به نگاه کردن و دیدن محدود نمی‌شود). نمونه‌های درون‌نگری زمانی است که فرد مثلاً بگوید که یک شیء خاص به نظرش چقدر سنگین است یا یک نور به نظرش چقدر درخشندگی دارد.

درون‌نگری از فلسفه اقتباس شده بود اما وونت به آن بعد جدیدی اضافه کرد. درون‌نگری محض نمی‌توانست کافی باشد؛ برای تکمیل آن می‌بایست آزمایش و تجربه را نیز اضافه می‌کردند. وونت در آزمایش‌هایش بعضی ابعاد فیزیکی محرک (مثلاً شدت) را به طور سازمان‌یافته تغییر می‌داد و از روش درون‌نگری استفاده می‌کرد تا مشخص شود که تغییرات فیزیکی در تجربه خودآگاه فرد چه تغییراتی به وجود می‌آورند (تجربه خودآگاه یعنی تجربه‌ای که فرد در حال انجام دادن آن است و خودش می‌داند که آن را انجام می‌دهد).

تکیه بر درون‌نگری مخصوصاً برای رویدادهای ذهنی بسیار سریع غیر عملی بود. حتی بعد از آنکه به مردم برای درون‌نگری آموزش می‌دادند، معلوم می‌شد که حتی درباره یک تجربه حسی ساده و یکسان، درون‌نگری‌های مختلفی انجام می‌دهند. در نتیجه درون‌نگری در حال حاضر، اهمیت چندانی ندارد. همچنین خواهیم دید که واکنش بعضی روان‌شناسان در مقابل درون‌نگری، باعث شده است که به ایجاد رویکردهای جدید در روان‌شناسی مدرن کمک شود.

صفحه ۱۵

ساخت‌گرایی و کنش‌گرایی

در قرن نوزدهم شیمی و فیزیک پیشرفت‌های عظیمی را پشت سر گذاشتند، زیرا ترکیبات پیچیده (مولکول‌ها) را به عناصر سازنده آنها (اتم‌ها) تجزیه کردند. این موفقیت‌ها روان‌شناسان را تشویق کرد تا به جستجوی عناصری بپردازند که با عناصر دیگر ترکیب می‌شوند و تجربه‌های پیچیده‌تری به وجود می‌آورند. همان‌طور که شیمی‌دانان آب را به هیدروژن و اکسیژن تجزیه می‌کردند، روان‌شناسان نیز می‌خواستند مزه آب‌لیمو (نوعی ادراک) را به عناصری مثل شیرین، تلخ و سرد که ادراک‌های مختلفی هستند تجزیه کنند.

طرفدار اصلی این رویداد ادوارد تیچنر (۱۸۶۷-۱۹۲۷) آمریکایی بود. او یکی از شاگردان وونت بود که بعد به آمریکا رفت. تیچنر برای توصیف این شاخه از روان‌شناسی اصطلاح ساخت‌گرایی (Structuralism) را به کار برد. ساخت‌گرایی عبارت است از تحلیل ساختارها یا ساختمان‌های ذهنی.

ساخت‌گرایان از روش درون‌نگری استفاده می‌کردند. همان‌طور که قبلاً گفتیم، در این روش فرد تلاش می‌کند تا افکار، احساسات و تجربه‌های حسی بدنی خود را به دقت توصیف کند. تجربه خودآگاه به رویدادی گفته می‌شود که فرد آن را تجربه می‌کند و خودش خبر دارد که در حال تجربه کردن آن است. برای آنکه متوجه شوید درون‌نگری چقدر دشوار است، به صدای تیک‌تاک ساعت گوش دهید و تجربه خودآگاهتان درباره آن را توصیف کنید. اینکه بگویید «حوصله‌ام سر رفته است»، کافی نیست. یکی از چیزهایی که می‌توانید بگویید این است که صدای تیک‌تاک ساعت ریتم خاصی دارد، و هر دو یا سه تیک‌تاک در یک گروه قرار می‌گیرند. همچنین می‌توانید بگویید که در طول هر سری تیک‌تاک احساس خوشایند یا ناخوشایندی دارید که اضافه یا کم می‌شود. همان‌طور که می‌بینید، ارائه گزارش دقیق درباره آنچه در درون خود احساس می‌کنیم می‌تواند کار بسیار دشواری باشد.

ویلیام جیمز (۱۸۴۲-۱۹۱۰)

مؤسس روانشناسی آمریکا • بنیان‌گذار مکتب کنش‌گرایی

اما بعضی روان‌شناسان با ماهیت کاملاً تحلیلی ساخت‌گرایی مخالف بودند. ویلیام جیمز را مؤسس روان‌شناسی آمریکا می‌دانند؛ کسی که به استقرار رویکرد دیگری در روان‌شناسی به نام کنش‌گرایی (Functionalism) کمک کرد. کنش‌گرایی می‌گوید که علت تکامل ذهن این است که به ما کمک کند تا با دنیای اطراف خود سازگار شویم. همچنین روان‌شناسی باید به مطالعه فرایندهایی بپردازد که به سازگاری ما با محیط کمک می‌کنند. کنش‌گرایان به جای آنکه به مطالعه ساختار ذهن بپردازند، معتقد بودند که روان‌شناسان باید مطالعه اهمیت ذهن در سازگاری با محیط را جدی بگیرند. به همین دلیل، یادگیری به عنوان فرایند سازگارکننده مورد علاقه رفتارگرایان بود. علاوه بر آن، هر چند کنش‌گرایان از درون‌نگری استفاده می‌کردند، بر تجزیه تجربه‌های هشیار تأکید داشتند و از این لحاظ شبیه ساختارگرایان بودند، اما با مطالعه رفتار حیوانات مخالفت نمی‌کردند. آنها مثل داروین معتقد بودند...

صفحه ۱۶

که انسان‌ها نیز به شیوه‌ی حیوانات تکامل یافته‌اند و به همین علت با مطالعه حیوانات، مطالبی یاد می‌گیرند که ممکن است در مورد انسان‌ها نیز صدق کنند. جیمز ذهن را محصول و نتیجه فعالیت‌های مغز در نظر می‌گرفت و اصطلاح «جریان سیال ذهن» را به وجود آورد تا نشان دهد که ذهن، فرایندی مستمر و در حال حرکت و تغییر است نه مجموعه‌ای از عناصر مجزا و ایستا.

جیمز می‌گفت که هشیاری یک واقعیت شخصی، پیوسته، دایماً در حال تغییر، انتخابگر و هدفمند است. شخصی، از این لحاظ که تجربه‌های فرد را منعکس می‌کند؛ بنابراین نمی‌توان به جستجوی عناصری پرداخت که در همه اذهان مشترک باشد. همچنین هشیاری پیوسته است و برای تحلیل نمی‌توان آن را به عناصر مختلف تقسیم کرد. دایماً در حال تغییر بودن هشیاری باعث می‌شود که هیچ کس نتواند یک فکر را دو بار دقیقاً به یک شکل تجربه کند، زیرا جریان سیال ذهن که زمینه را برای فکر مهیا می‌کند، دایماً در حال تغییر است. منظور از انتخابگر بودن هشیاری این است که به رغم ورود تعداد زیادی رویداد در آن، تنها تعدادی از آنها برای پردازش‌های بعدی انتخاب می‌شود و بقیه دور ریخته می‌شود.

هشیاری کاربردی است:

اما از همه مهمتر، هشیاری کاربردی است. به عقیده جیمز مهمترین واقعیت درباره هشیاری کمک آن به فرد برای سازگار شدن با محیط است. به همین دلیل (تأکید بر سودمندی، کارآیی و عملکرد هشیاری) این مکتب عملکردگرایی یا کنش‌گرایی نامیده شد. به عبارت دیگر کنش‌گرایی یعنی مطالعه این واقعیت که ذهن چگونه عمل می‌کند تا انسان و دیگر جانداران بتوانند با محیط خود سازگار شوند و در آن به عملکرد طبیعی خود ادامه دهد.

علاقه روان‌شناسان قرن نوزدهم به سازگاری از چاپ و انتشار نظریه تکامل داروین ریشه گرفته بود. بعضی روان‌شناسان معتقد بودند که فرایند تکامل، هشیاری را تنها به این دلیل به وجود آورده است که برای هدایت فعالیت‌های فرد به کار گرفته شود. برای اطلاع از نحوه سازگاری فرد با محیط، کنش‌گرایان می‌گفتند که روان‌شناسان باید رفتار فعلی (Actual Behavior) را مورد مشاهده قرار دهند. با این حال، هم ساخت‌گرایان و هم کنش‌گرایان هنوز عقیده داشتند که روان‌شناسی علم تجربه‌های هشیار است.

رفتارگرایی

ساخت‌گرایی و کنش‌گرایی در رشد روان‌شناسی قرن بیستم نقش مهمی داشتند. چون این دو نظریه به رشته روان‌شناسی یک رویکرد سیستماتیک جداگانه داده بودند، دو مکتب رقیب محسوب می‌شدند. اما تا سال ۱۹۲۰، هر دوی آنها جایشان را به سه مکتب جدیدتر دادند: رفتارگرایی، روان‌شناسی گشتالت و روان‌کاوی (روان تحلیلی).

صفحه ۱۷
جان بی. واتسون (John B. Watson)

بنیان‌گذار رفتارگرایی • (۱۸۷۸-۱۹۵۸)

از این سه مکتب، رفتارگرایی (Behaviorism) در آمریکای شمالی بیشترین تأثیر را داشت. مؤسس آن جان بی واتسون معتقد بود که هشیاری را تنها با درون‌نگری می‌توان مورد مطالعه قرار داد ولی درون‌نگری ابزاری ناکارآمد است. چون نمی‌توان هشیاری را با دقت و به شیوه صحیح مورد مطالعه قرار داد، بهتر است اصلاً آن را مطالعه نکرد.

روان‌شناسی برای علمی شدن باید موضوعی را مورد تحقیق قرار دهد که بتوان آن را به خوبی اندازه‌گیری کرد. بهترین موضوعی که می‌توان با اطمینان آن را اندازه‌گیری کرد رفتار است. واتسون عقیده داشت که روان‌شناسان باید تنها به رفتار و تأثیر رویدادها و تجربه‌ها بر آن بپردازند. مطالعه هشیاری باید به فیلسوفان واگذار شود. به این ترتیب آنچه حدود ۲۵۰۰ سال، کانون تحقیقات فلسفی بود، به عقیده رفتارگرایان مهمترین مانع بر سر راه مطالعه رفتار محسوب می‌شد.

رفتارگرایان اعتقاد داشتند که نباید بیش از این درون‌نگری کرد، نباید بیش از این درباره رفتار غریزی صحبت کرد و نباید بیش از این برای مطالعه ذهن هشیار یا ناهشیار تلاش کرد. آنچه می‌توان آن را دید رفتار است؛ بنابراین رفتار است که باید مورد مطالعه قرار گیرد.

واتسون عقیده داشت که برای علمی شدن روان‌شناسی، داده‌های روان‌شناختی (Psychological Data)، مانند داده‌های سایر علوم باید برای بررسی شدن در اختیار مردم باشند. رفتار یک واقعیت عمومی است، اما هشیاری یک واقعیت شخصی و خصوصی است. علم تنها باید با واقعیت‌های عمومی سر و کار داشته باشد. چون روان‌شناسان به طرز فزاینده‌ای از درون‌نگری سرخورده می‌شدند، رفتارگرایی به سرعت پرطرفدار شد و بسیاری از روان‌شناسان جوان آمریکایی خودشان را رفتارگرا نامیدند.

واتسون و سایر رفتارگرایان معتقد بودند که تقریباً همه رفتارها با شرطی‌سازی (نوعی یادگیری) به وجود می‌آید و محیط با تقویت بعضی عادات خاص رفتار را تحکیم می‌کند. برای مثال، بیسکوئیت دادن به کودکان برای قطع نق‌نق آنها، عادت نق‌نق کردن را تقویت می‌کند. رفتارگرایان، پاسخ شرطی را کوچکترین واحد رفتار می‌دانستند که با ترکیب چند واحد از آنها رفتارهای پیچیده‌تر ساخته می‌شود. انواع رفتارهای پیچیده که در اثر تعلیم و تربیت به وجود می‌آید جز مجموعه‌ای از پاسخ‌های شرطی مرتبط چیز دیگری نیست.

واتسون در روان‌شناسی دو تأثیر مهم و دایمی بر جای گذاشت: اولاً هدف اصلی روان‌شناسی را...

صفحه ۱۸

عوض کرد. تا آن زمان هدف اصلی روان‌شناسی درک هشیاری (ضمیر خودآگاه) بود. واتسون، هدف روان‌شناسی را به تلاش برای پیش‌بینی و کنترل رفتار تغییر داد. ثانیاً، رفتار را موضوع تحقیق روان‌شناختی قرار داد. از زمان واتسون تا کنون می‌توان گفت که همه روان‌شناسان به مطالعه رفتار پرداخته‌اند. حتی روان‌شناسان شناختی نیز از رفتار استفاده می‌کنند تا فرایندهای شناختی را توضیح دهند. به همین دلیل می‌توان گفت که همه روان‌شناسان معاصر، رفتارگرا هستند.

روان‌شناسی گشتالت

حدود ۱۹۱۲، زمانی که رفتارگرایی در آمریکا گسترش می‌یافت، روان‌شناسی گشتالت (Gestalt) در آلمان ظهور می‌کرد. گشتالت یک کلمه آلمانی است که مترادف انگلیسی دقیق ندارد؛ به همین دلیل، انگلیسی‌زبانان خود کلمه گشتالت را به کار می‌برند. نزدیکترین مترادف‌های کلمه گشتالت کلمات «فرم»، «ترکیب»، یا «شکل» است اما گشتالت چیزی بیشتر از هر یک از این کلمات دارد. در آلمانی، گشتالت با ظاهر کلی شخص، کلیت وی و این که انرژی وی در کجا قرار دارد مرتبط است. به هنگام ترجمه، همیشه چیزی گم یا خراب می‌شود و ترجمه گشتالت به فرم، شکل یا هر چیزی دیگر معنای کامل آن را نمی‌رساند.

بنیان‌گذاران گشتالت:

ماکس ورتهایمر (Max Wertheimer) و همکارانش، کرت کافکا و ولفگانگ کهلر، مؤسس روان‌شناسی گشتالت بودند که همگی با فواصل مختلف به آمریکا مهاجرت کردند.

روان‌شناسان گشتالت‌گرا به مطالعه ادراک علاقه داشتند و معتقد بودند که تجربه ادراکی، به اشکالی که محرک‌ها به وجود می‌آورند و به سازمان‌یابی پدیده‌ها وابسته است. آنچه می‌بینیم با پس‌زمینه شیئی که در جلو آن ظاهر می‌شود و همچنین با سایر جنبه‌های محرک رابطه دارد (فصل ۵). کل چیزی بیشتر از مجموع اجزای تشکیل‌دهنده خود دارد، زیرا کل به روابط میان اجزای خود وابسته است. برای مثال وقتی به تصویر ۴-۱ نگاه می‌کنیم، آن را یک مثلث بزرگ می‌بینیم نه سه زاویه کوچک؛ آن را به صورت یک شکل واحد یا یک گشتالت می‌بینیم.

سایر علایق اصلی گشتالتی‌ها عبارت بود از مطالعه ادراک حرکت، چگونگی ادراک اندازه و چگونگی ادراک ظاهر رنگ‌ها در اثر تغییرات حاصل در شدت نور. این علایق باعث شد تا روان‌شناسان گشتالت‌گرا در مورد یادگیری، حافظه و حل مسأله تعدادی اصول مطرح کنند که زمینه را برای تحقیقات کنونی در روان‌شناسی شناختی هموار ساختند.

همچنین روان‌شناسان گشتالتی در مؤسسان روان‌شناسی اجتماعی نیز تأثیر گذاشتند، و همین...

صفحه ۱۹

تصویر ۴-۱: برداشت گشتالتی. وقتی به این سه زاویه نگاه می‌کنیم، یک مثلث متساوی‌الاضلاع می‌بینیم.

روان‌شناسان بودند که اصول گشتالت را بسط دادند و از آنها برای درک پدیده‌های میان‌فردی استفاده کردند. مثلاً «آش» این مفهوم گشتالتی‌ها را که می‌گفتند مردم به جای اجزای جدا از هم، «کل‌های مرکب» می‌بینند، از ادراک اشیا فراتر برد و از آن برای توضیح ادراک شخص (Person Perception)، که مورد پیچیده‌تری است استفاده کرد. در روان‌شناسی اجتماعی، ادراک شخص به فرایندهای ذهنی مختلفی اشاره دارد که از آنها برای برداشت و تفکر درباره دیگران استفاده می‌کنیم. به علاوه، روان‌شناسان اجتماعی معنا و ساختار دادن به محرک‌هایی را که وارد می‌شوند، اتوماتیک و خارج از آگاهی هشیار می‌دانستند (نگرش گشتالتی که هنوز درباره آن تحقیق می‌شود - فصل ۱۸).

روان‌کاوی

زیگموند فروید (Sigmund Freud)

پدر روانکاوی • (۱۸۵۶-۱۹۳۹)

روان‌کاوی، هم یک نظریه شخصیت و هم یک روش روان‌درمانی است که زیگموند فروید آن را در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم پایه‌گذاری کرد (توجه داشته باشید که تلفظ زیگموند درست است نه سیگموند).

نظریه فروید روی مفهوم ناهشیار (Unconscious) تمرکز دارد. ناهشیار عبارت است از افکار، نگرش‌ها، تمایلات، آرزوها، انگیزه‌ها، احساسات و هیجاناتی که خودمان از آنها بی‌خبر هستیم. فروید عقیده داشت که آرزوهای غیر قابل قبول کودکی از آگاهی هشیار بیرون رانده می‌شود و به بخشی از ناهشیار تبدیل می‌شود و در همان‌جا، به تأثیرگذاری در افکار، احساسات و اعمال فرد ادامه می‌دهد. افکار ناهشیار، در قالب رؤیاها،...

صفحه ۲۰

اشتباهات لپی، حرف‌ها و رفتارهای فیزیکی تکراری نشان داده می‌شود. در طول روان‌درمانی، فروید از روش تداعی آزاد (Free Association) استفاده می‌کرد. در تداعی آزاد به بیمار گفته می‌شود که هر چه را به ذهنش می‌رسد بر زبان بیاورد، زیرا با این کار می‌توان آرزوهای ناهشیار را وارد آگاهی کرد. تحلیل رؤیاها نیز روشی دیگر برای انجام دادن همین کار بود. (توجه داشته باشید که تداعی در تداعی آزاد، به «تداعی» در تداعی‌گرایی ربطی ندارد).

در نظریه فروید انگیزه پشت سر آرزوهای ناهشیار همیشه به سکس و پرخاشگری مربوط می‌شد. به همین دلیل نظریه فروید ابتدا زياد مورد قبول واقع نشد. روان‌شناسان امروزی نیز، نظریه فروید را خیلی قبول ندارند، اما قبول دارند که افکار، اهداف و انگیزه‌های افراد گاهی می‌توانند در خارج از آگاهی آنها عمل کنند.

تحولات بعدی در روان‌شناسی قرن بیستم

به رغم خدمات روان‌شناسان گشتالت‌گرا و روان‌کاوان، تا جنگ جهانی دوم روان‌شناسی، مخصوصاً در آمریکا، تحت حاکمیت و تسلط رفتارگرایی بود. بعد از جنگ علاقه به روان‌شناسی افزایش یافت. ابزارها و دستگاه‌های الکترونیک در دسترس قرار گرفت و امکان بررسی تعداد بیشتری از مشکلات روانی فراهم آمد. کاملاً مشخص بود که رویکردهای نظری قبلی بیش از حد ناقص است.

در دهه ۱۹۵۰ کامپیوتر پیشرفت زیادی کرد. کامپیوتر می‌توانست انواع کارها را انجام دهد؛ از شطرنج بازی گرفته تا ارائه نظریه‌های ریاضی (کارهایی که تا آن زمان تنها از عهده انسان‌ها بر می‌آمد). کامپیوتر برای روان‌شناسان ابزاری قدرتمند بود که آنها را قادر می‌ساخت تا درباره فرایندهای روان‌شناختی، نظریه‌پردازی کنند. در یک سری از مقالات که در اواخر دهه ۱۹۵۰ به چاپ رسید، هربرت سایمون (که بعدها جایزه نوبل گرفت) و همکارانش توضیح دادند که کامپیوتر چگونه می‌تواند به نظریه‌پردازی در روان‌شناسی کمک کند.

الگوی پردازش اطلاعات:

بسیاری از مسائل روان‌شناختی، از لحاظ مدل‌های پردازش-اطلاعات، با روشی نو دوباره قابل برنامه‌ریزی بود. الگوی پردازش-اطلاعات معتقد است که انسان‌ها پردازشگران اطلاعات (Processors of Information) هستند و در مقایسه با رفتارگرایی برای روان‌شناسی رویکردی پویاتر ارائه می‌دهد. کاری که الگوی پردازش-اطلاعات انجام می‌دهد این است که می‌توان نظریه‌های قبلی درباره ذهن (روان) را با اصطلاحات عینی بیان کرد و آنها را با اطلاعات واقعی در ارتباط قرار داد. برای مثال می‌توان عملکرد حافظه را با نحوه ذخیره‌سازی اطلاعات و بازیابی (استرداد) آنها در کامپیوتر مقایسه کرد. همان‌طور که کامپیوتر می‌تواند اطلاعات موجود در حافظه موقت (RAM) را به بایگانی‌های دایمی‌تر در هارد دیسک انتقال دهد، حافظه موقت، فعال، کوتاه‌مدت یا کاری ما نیز می‌تواند اطلاعات را به حافظه بلندمدت انتقال دهد.