صفحه ۲۱
مقایسه کرد. همانطور که کامپیوتر میتواند اطلاعات موجود در حافظه موقت (RAM) را به بایگانیهای دایمیتر در هارد دیسک انتقال دهد، حافظه موقت، فعال، کوتاهمدت یا کاری ما نیز میتواند اطلاعات را به حافظه بلندمدت انتقال دهد.
عامل تأثیرگذار دیگر در روانشناسی رشد و توسعه زبانشناسی مدرن بود. زبانشناسان نظریهپردازی درباره ساختارهای ذهنی لازم برای درک زبان و حرف زدن به یک زبان خاص را شروع کردند. یکی از پیشتازان این رشته نوام چامسکی بود. کتاب وی به نام «ساختهای نحوی» (۱۹۵۷) باعث شد که برای اولین بار زبان به طور جدی تحت تحلیل روانشناختی قرار گیرد و رشتهای به نام روانشناسی زبان (Psycholinguistics) به وجود آید.
همزمان با رشد زبانشناسی، در نوروپسیکولوژی (Neuropsychology) نیز پیشرفتهای مهمی به دست آمد. کشفهای جدید درباره مغز و دستگاههای عصبی نشان داد که بین رویدادهای نورولوژیک و فرایندهای ذهنی روابطی واضح وجود دارد. در دهههای اخیر پیشرفت در تکنولوژی بیومدیکال به روانشناسان کمک کرده است تا درباره این روابط تحقیق کنند.
راجر اسپری (Roger Sperry):
در ۱۹۸۱، راجر اسپری جایزه نوبل را دریافت کرد. او نشان داده بود که بین مناطق خاص مغز و بعضی فرایندهای فکری و رفتاری خاص چه روابطی برقرار است (فصل ۲).
رشد و تحول مدلهای پردازش-اطلاعات، روانشناسی زبان و نوروپسیکولوژی باعث شده است که درباره روانشناسی، رویکردی به وجود آید که بسیار شناختی است. در اصل، روانشناسی شناختی میخواهد فرایندها و ساختهای ذهنی را به شیوه علمی تحلیل کند. با این حال تنها به اندیشه و دانش نمیپردازد. همانطور که در سراسر کتاب نشان داده شده، رویکرد شناختی به بسیاری از زمینههای روانشناسی رخنه کرده است؛ از جمله ادراک، انگیزش، هیجان، روانشناسی بالینی، شخصیت و روانشناسی اجتماعی.
به طور خلاصه در طول قرن بیستم کانون تمرکز روانشناسی به همان جایی برگشت که از اول بود. پس از رد تجربههای هشیار و تلقی آنها به صورت موضوعاتی که با روش علمی قابل مطالعه نیست و روی آوردن به مطالعه رفتار آشکار و قابل مشاهده، روانشناسان بار دیگر شروع کردهاند به نظریهپردازی درباره جنبههای ناآشکار ذهن، اما این بار با ابزار آلاتی جدیدتر و قویتر.
صفحه ۲۲
دیدگاههای نوین در روانشناسی
دیدگاه روانشناختی چیست؟ دیدگاه روانشناختی در واقع نوعی رویکرد، نوعی روش برای نگاه کردن به موضوعات روانشناختی است. در روانشناسی میتوان به هر موضوعی، از دیدگاهها، چشماندازها و زوایای مختلف نگاه کرد. در مورد اعمال انسان نیز این گفته صدق میکند. فرض کنید یک نفر به شما توهین میکند و شما نیز با مشت به صورت او میکوبید. بیایید این رفتار را از زوایای مختلف ببینیم:
-
۱. دیدگاه فیزیولوژیک:
علت این عمل فعالیت بعضی مناطق مغز و پیامرسانی نورونهاست که باعث حرکت ماهیچههای بازو شده است.
-
۲. دیدگاه رفتاری:
توهین «محرکی» است که پاسخ شما به آن، «مشت زدن» است. مشت زدن پاسخی است که یاد گرفتهاید (چون در گذشته برایش پاداش گرفتهاید).
-
۳. دیدگاه شناختی:
روی فرایندهای ذهنی تمرکز میکند. مشت زدن بر اساس اهداف و نقشههای شماست (هدف: دفاع از شرف).
-
۴. دیدگاه روانکاوی:
عمل شما بازتابی از غریزه پرخاشگری شماست که به طور ناهشیار عمل میکند.
-
۵. دیدگاه انتزاعی (ذهنی):
پرخاشگری شما نوعی واکنش است به «تفسیر» حرف طرف مقابل به عنوان توهین شخصی.
به رغم تنوع دیدگاهها، پنج دیدگاه بالا نماینده رویکردهای اصلی در روانشناسی مدرن هستند. (در ویراستهای قدیمی این کتاب به جای رویکرد انتزاعی از رویکرد پدیدارشناختی نام برده شده بود - تصویر ۱-۵). چون این پنج دیدگاه در تمام طول کتاب مورد بحث قرار میگیرد، در اینجا تنها بعضی از نکات مهم آنها را به اختصار توضیح میدهیم.
به یاد داشته باشید که این رویکردها ناقض یکدیگر نیستند. در عوض، ممکن است یک موضوع پیچیده را از چند زاویه مورد بررسی قرار دهند. در واقع برای درک بسیاری از موضوعات روانشناختی، باید رویکرد التقاطی (Eclectic) پیش بگیریم. رویکرد التقاطی از هر رویکرد جنبههایی را که به دردش میخورند میگیرد و از آنها استفاده میکند. یادمان باشد که همه رویکردها رفتار را مطالعه میکنند اما با عینکهای متفاوت.
رویکرد فیزیولوژیک
توجه داشته باشید همانطور که در ابتدای کتاب گفته شد دیدگاه و رویکرد، مترادف هستند. مغز انسان بیش از ۱۰ میلیارد نورون یا سلول عصبی دارد و تعداد پیوندهای این سلولها ناشناخته است. مغز انسان احتمالاً پیچیدهترین ساختمان را در کل گیتی دارد.
صفحه ۲۳
[Image of 5 psychological perspectives diagram]
تصویر ۱-۵: رویکردهای نوین در روانشناسی. برای تحلیل موضوعات روانشناختی میتوان آنها را از زوایای مختلف در نظر گرفت.
میتوان همه رویدادهای روانشناختی را به مغز و دستگاه عصبی مرتبط دانست. در مطالعه انسان و سایر جانداران، رویکرد فیزیولوژیک تلاش میکند تا رفتار آشکار را به رویدادهای الکتریکی و شیمیایی که در درون بدن روی میدهند ربط دهد. تحقیقی که بر مبنای دیدگاه فیزیولوژیک انجام میگیرد تلاش میکند تا فرایندهای نوروفیزیولوژیک دخیل در فرایندهای رفتاری و ذهنی را کشف کند. برای مثال رویکرد فیزیولوژیک در مورد افسردگی میخواهد آن را از لحاظ تغییرات غیر عادی در سطح انتقالدهندههای عصبی توضیح دهد.
انتقالدهندههای عصبی (Neurotransmitters):
پیکهای عصبی عبارتند از مواد شیمیایی که در مغز ساخته میشوند و ارتباط بین سلولهای عصبی را امکانپذیر میسازند.
برای توضیح بیشتر رویکرد فیزیولوژیک میتوانیم به موضوعی برگردیم که اندکی قبل مطرح کردیم: تحقیق درباره بیمارانی که آسیب مغزی دیدهاند و نمیتوانند چهره آشنایان خود را شناسایی کنند نشان میدهد که مناطقی از مغز برای تشخیص چهرهها تخصص یافته است. مغز انسان به دو نیمکره راست و چپ تقسیم شده است و به نظر میرسد مناطقی که به تشخیص و بازشناسی چهره اختصاص داده شدهاند معمولاً در نیمکره راست قرار دارند. در انسانها دو نیمکره مغز بسیار تخصصی شده است.
صفحه ۲۴
[Image of brain scan MRI]
تصویر امآرآی (MRI) مغز: محققان فعالیت مغزی افراد را هنگام انجام تکالیف مشاهده میکنند. مناطق قرمز فعالیت بالا و زرد فعالیت متوسط را نشان میدهند.
مثلاً در اکثر افراد راستدست، نیمکره چپ در فهم زبان تخصص دارد و نیمکره راست برای تفسیر روابط فضایی تخصص یافته است.
رویکرد فیزیولوژیک برای مطالعه حافظه نیز به روانشناسان کمک میکند. این رویکرد، بر اهمیت بعضی ساختارهای مغز تأکید دارد؛ از جمله هیپوکامپ که در تحکیم خاطرات وارد عمل میشود. فراموشی یا یادزدودگی کودکی تا اندازهای به این علت است که هپیوکامپ هنوز رشد کافی ندارد، بلکه دو سه سال بعد از تولد کامل میشود.
رویکرد رفتاری
رویکرد رفتاری روی محرکها و پاسخهای آشکار تمرکز میکند و تقریباً همه رفتارها را نتیجه شرطیسازی و تقویت میداند. مثلاً رویکرد رفتاری به زندگی اجتماعی میتواند روی موارد زیر تمرکز کند:
- با چه کسانی تعامل دارید؟
- محرکهای اجتماعی چه نوع پاسخهایی از شما سر میزند؟ (پاداشی، تنبیهی یا خنثی)
- نوع پاسخهای آنها در مقابل شما چگونه است؟
- این پاسخها چگونه تداوم تعامل یا مختل شدن آن را موجب میشوند؟
مثلاً در مورد چاقی، بعضی افراد ممکن است پرخوری کنند (پاسخی خاص)، اما فقط در حضور بعضی محرکهای خاص (مثلاً جلوی تلویزیون). بسیاری از رژیمهای غذایی برای کمک به افراد چاق به آنها یاد میدهند که چگونه از این محرکها اجتناب کنند.
همچنین احتمال تکرار رفتار پرخاشگرانه (مثلاً زدن سایر بچهها) زمانی افزایش مییابد که پاداش بگیرد (مثلاً بچههای دیگر کوتاه بیایند). اگر چنین رفتاری تنبیه شود (مثلاً بچههای دیگر نیز پرخاشگری کنند)، احتمال تکرار آن کاهش خواهد یافت.
صفحه ۲۵
اگر کودک پرخاشگر تاب را بخواهد و کودک دیگر تاب را به او بدهد، رفتار پرخاشگرانه پاداش خواهد گرفت و در آینده تکرار میشود.
شاخهای از رفتارگرایی به نام رفتارگرایی بنیادگرا (Radical Behaviorism) یا افراطی، از قدیم به فرایندهای ذهنی اهمیت نداده است و حتی رفتارگرایان معاصر درباره فرایندهای ذهنی که بین محرکها و پاسخها واسطه قرار میگیرند زیاد حرفی نمیزنند. با این حال بعضی روانشناسان که رویکرد رفتاری ملایمتری دارند به حرفهای مردم درباره تجربههای هشیارشان اهمیت میدهند.
خود-سنجی (Self-report):
به گزارش مردم درباره تجربههایی که از آنها خبر دارند، خود-سنجی یا خود-گزارشی گفته میشود.
این روانشناسان از روی اطلاعات مردم درباره خودشان درباره فعالیت ذهنی آنها استنباطهایی به عمل میآورند. امروزه تعداد روانشناسانی که خودشان را رفتارگرای بنیادگرا یا افراطی میدانند بسیار اندک است. با این حال بسیاری از پیشرفتها و تحولات حاصل در روانشناسی مدرن در اثر تحقیقاتی است که در قدیم، رفتارگرایان انجام دادهاند.
رویکرد شناختی
رویکرد شناختی تا اندازهای بازگشت به ریشههای شناختی روانشناسی و تا اندازهای واکنشی است به محدودیتهای موجود در رفتارگرایی. رفتارگرایی عادت داشت که فعالیتهای پیچیده، مثل استدلال، برنامهریزی، تصمیمگیری و تبادل ارتباطات را نادیده بگیرد. رویکرد شناختی نوین، مثل نسخهای که در قرن نوزدهم داشت به فرایندهای ذهنی میپردازد (مثلاً به ادراک، حافظه، استدلال، تصمیمگیری و حل مسأله).
صفحه ۲۶
یکی از نقاشیهای مورالس. در اینجا رؤیا آرزوهای ناهشیار را انتقال میدهد (نمونهای از رویکرد روانکاوی).
اما، برخلاف نسخه قرن نوزدهم، رویکرد شناختی معاصر بر دروننگری استوار نیست. در عوض دو فرضیه دارد:
- تنها با مطالعه فرایندهای ذهنی است که میتوانیم موجودات زنده را درک کنیم.
- میتوانیم فرایندهای ذهنی را به شیوه عینی مورد مطالعه قرار دهیم (با تمرکز بر رفتار و تفسیر آن).
روانشناسان شناختی به هنگام تفسیر کردنها معمولاً ذهن را به کامپیوتر تشبیه میکنند. دادههای ورودی (اینپوت) به شیوههای مختلف پردازش میشود. اطلاعات به ترتیب انتخاب میشود، با یکدیگر مورد مقایسه قرار میگیرد، با اطلاعات پیشاپیش موجود در حافظه ترکیب میشود، تحول مییابد، دوباره نظم میگیرد و کار به همین منوال ادامه مییابد.
در مورد فراموشی کودکی میتوان گفت که نمیتوانیم رویدادهای سالهای اول زندگی را به یاد بیاوریم، زیرا نحوه ذخیرهسازی اطلاعات قبل از ۳ سالگی با نحوه ذخیرهسازی آنها در سالهای بعد، تفاوت بسیار زیادی دارد. یعنی بعضی تغییرات رشدی تغییر در روش سازماندهی اطلاعات در حافظه را موجب میشوند. چنین تغییراتی حدود ۳ سالگی احتمالاً بسیار شدید است و این سن مصادف است با افزایش شدید تواناییهای زبانی؛ زبان ابزاری است که روش جدید سازماندهی خاطرات را ارائه میدهد.
صفحه ۲۷
رویکرد روانکاوی
زیگموند فروید در اروپا روانکاوی را تقریباً در همان دورهای به وجود آورد که در آمریکا رفتارگرایی رو به رشد بود. از بعضی جهات روانکاوی ترکیبی بود از روانشناسی شناختی و فیزیولوژی قرن نوزدهم. فروید، مفاهیم شناختی از هشیاری، ادراک و حافظه را با عقایدی درباره غرایز فیزیولوژیک ترکیب کرد تا درباره رفتار انسان نظریهای جدید و انقلابی مطرح کند.
فرضیه اصلی روانکاوی:
رفتار از فرایندهای ناهشیار حاصل میشود. فرایندهای ناهشیار، یعنی باورها، ترسها و آرزوهایی که فرد از آنها بیخبر است با این حال در رفتار وی تأثیر میگذارند.
فروید عقیده داشت که بسیاری از آرزوها و تمایلات کودکی که از سوی والدین و جامعه منع یا تنبیه شدهاند، از غرایز فطری مشتق میشوند. چون همه با این غرایز به دنیا میآییم، آنها به شدت در ما تأثیر میگذارند؛ تأثیری که به طریقی باید با آن کنار بیاییم. منع آنها صرفاً باعث میشود که به زور از آگاهی به ناآگاهی وارد شوند، اما از بین نمیروند. آنها خودشان را به صورت مشکلات هیجانی، بیماریهای روانی یا رفتارهایی نشان میدهند که جامعهپسند هستند (مثل فعالیت هنری یا ادبی).
مثال فرویدی: وقتی از دست پدرتان به شدت عصبی میشوید اما نمیتوانید مشکل خود را حل کنید، ممکن است خشمتان ناهشیار شود و به صورت رؤیایی جلوه کند که در آن پدرتان در تصادف رانندگی به شدت مجروح میشود.
فروید عقیده داشت که انسان تحت تأثیر همان غرایزی قرار دارد که حیوانات قرار دارند (مخصوصاً سکس و پرخاشگری). علاوه بر آن انسان همواره در حال کشمکش با جامعهای است که بر کنترل غرایز پافشاری میکند. رویکرد روانکاوی معتقد است که میتوان به بعضی مسائل روانشناختی به شیوه دیگری نگاه کرد. مثلاً فروید میگفت که رفتار پرخاشگرانه از یک غریزه فطری نشأت میگیرد؛ فرضیهای که در مورد انسانها مورد اختلاف نظر است اما در مورد حیوانات بین فیزیولوژیستها و روانشناسان توافق نظر وجود دارد.
رویکرد انتزاعی (Subjective Perspective)
طبق رویکرد انتزاعی، رفتار انسان تابعی است از دنیایی که ادراک میشود نه دنیایی که عینیت دارد.
صفحه ۲۸
آیا این فرد آدمی دست و دلباز و خیر است؟ مردم غرب اغلب میگویند «بله». (خطای بنیادی اسناد).
مثل رویکرد شناختی، رویکرد انتزاعی مبانی گشتالتی دارد و واکنشی است در مقابل رفتارگرایی رادیکال یا افراطی. رویکرد انتزاعی با رویکرد شناختی متحد است اما نسبت به آن در روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت نفوذ بیشتری داشته است.
دیدگاه انتزاعی میگوید که برای درک رفتار اجتماعی انسان باید تعریف شخصی هر کس از موقعیتهای مختلف را متوجه شویم. تعريف شخصی هر فرد نیز به شدت تحت تأثیر فرهنگ، تجربههای شخصی و انگیزههای وی قرار دارد. بنابراین این رویکرد، بیش از سایر رویکردها به تفاوتهای فرهنگی و فردی و اثر انگیزش و هیجان میپردازد.
رئالیسم سادهلوحانه (Naive Realism):
مردم تمایل دارند واقعیتهای ساخته شده و ذهنی خود را برداشتهای دقیق از دنیای عینی بدانند (فکر میکنند دنیا دقیقاً همان چیزی است که آنها میبینند).
این که انسانها فعالانه فعالیتهای انتزاعی یا ذهنی خود را میسازند از یک لحاظ، روانشناسان را مجبور میکند تا از روشهای دروننگری استفاده کنند. حتی در این صورت نیز ذهنیتگرایان تنها روی خود-سنجیها تکیه نمیکنند. بنابراین در رویکردهای انتزاعی از مشاهده سیستماتیک قضاوتها و رفتارها نیز استفاده میشود.
آزمایش برونر و گودمن (۱۹۴۷):
مردم به سکههایی که اندازههای بزرگتری دارند در مقایسه با سکههایی که اندازههای کوچکتری دارند بیشتر ارزش میدهند. جالب اینکه کودکان فقیر سکههای پول را بزرگتر از اندازه واقعیشان میبینند (چون برایشان ارزش بیشتری دارد).
در مورد اسناد یا نسبت دادن صفات شخصیتی باید بگوییم که مطالعه درباره چگونگی تفسیر رفتار دیگران (مثلاً اهدای پول به سازمانهای خیریه) به این علت آغاز شد که روانشناسان میخواستند بدانند تأکید انتزاعی در تفسیر مردم از رویدادها چه تأثیری دارد.
صفحه ۲۹
یکی از توضیحات جدید درباره تمایل شدید مردم به نسبت دادن رفتارهای دیگران به صفات شخصیتی آنها این است که جوامع غربی، مدتهاست که بر فردیت و اراده فردی تأکید دارند و مردم غرب معمولاً نمیتوانند تأثیر محیط لحظهای را ببینند. همچنین رویکرد انتزاعی درباره ارتباط بین خشونت تلویزیونی و پرخاشگری معتقد است که تماشای مرتب برنامههای تلویزیونی پرخشونت باعث میشود که در فرد ذهنیت و طرحوارههایی از خشونت به وجود آید و تحکیم شود و این ذهنیتها بعدها به هنگام برخورد با مشکلات میانفردی خودشان را نشان دهند.
جدول مرور مفاهیم: پنج رویکرد روانشناختی
| رویکرد فیزیولوژیک |
به درک فرایندهای نورولوژیک پشت پرده رفتار و فرایندهای ذهنی میپردازد. |
| رویکرد رفتاری |
به درک رفتار از لحاظ شرطیسازی و تقویت میپردازد. |
| رویکرد شناختی |
به درک فرایندهای ذهنی مثل ادراک، یادآوری، استدلال، تصمیمگیری و حل مسأله میپردازد. |
| رویکرد روانکاوی |
به درک رفتار از لحاظ انگیزههای ناهشیار (غرایز جنسی و پرخاشگری) میپردازد. |
| رویکرد انتزاعی |
به درک رفتار بر اساس واقعیتهای انتزاعی (ذهنی) که مردم میسازند تأکید دارد. |
رویکردهای روانشناختی و رویکرد فیزیولوژیک
رویکردهای رفتارگرایی، شناختی، روانکاوی و انتزاعی همه روی مفاهیمی تکیه دارند که کاملاً روانشناختی است (مثلاً ادراک ناهشیار و اسناد). این رویکردها گاهی درباره موضوع واحدی توضیحات مختلفی ارائه میدهند با این حال همه آنها ماهیت روانشناختی دارند. اما رویکرد فیزیولوژیک فرق دارد. رویکرد فیزیولوژیک علاوه بر استفاده از مفاهیم روانشناختی، از مفاهیم موجود در فیزیولوژی و سایر شاخههای بیولوژی نیز استفاده میکند (مثلاً از مفاهیمی مثل انتقالدهندههای عصبی و هورمونها).
صفحه ۳۰
محققانی که رویکرد فیزیولوژیک دارند تلاش میکنند تا مفاهیم و اصول روانشناختی را بر اساس معادلهای فیزیولوژیک آنها توضیح دهند. مثلاً ممکن است تلاش کنند تا توانایی بازشناسی چهره را تنها از لحاظ نورونها در مناطق مغز توضیح دهند. این تلاشها تقلیلگرایی (Reductionism) نامیده میشود، زیرا مفاهیم روانشناختی را به مفاهیم فیزیولوژیک، تقلیل میدهند.
اگر تقلیلگرایی موفقیتآمیز باشد چه لزومی خواهد داشت که خودمان را با توضیحات روانشناختی به زحمت بیندازیم؟ آیا روانشناسی صرفاً نوعی سرگرمی است تا وقتی که فیزیولوژیستها همه چیز را کشف کنند؟ خیر چنین نیست.
-
هدایت تحقیقات: کشفیات روانشناسی محققان فیزیولوژیک را هدایت میکنند. مغز میلیاردها سلول دارد؛ محققان نمیتوانند دلبخواهی سلولها را مطالعه کنند. آنها نیاز به "نقشه" دارند که روانشناسی فراهم میکند (مثلاً روانشناسی میگوید تشخیص چهره و زبان دو چیز جدا هستند، پس فیزیولوژیست در دو جای متفاوت مغز دنبال آنها میگردد).
-
تعامل با محیط: فیزیولوژی انسان همیشه در هماهنگی با تجربههای محیطی عمل میکند. مثلاً چاقی نتیجه ۳ عامل است: ژنتیک (فیزیولوژیک)، عادات بد تغذیه (روانشناختی) و فشار فرهنگی برای لاغری (اجتماعی). فیزیولوژیست فقط عامل اول را میفهمد؛ بقیه کار روانشناس است.
با این حال، فشار برای تقلیلگرایی با سرعت فزایندهای ادامه دارد. اکنون، برای بسیاری از پدیدههای روانشناختی هم توضیحات روانشناختی داریم و هم دانش لازم درباره اینکه این مفاهیم چگونه در مغز پردازش میشوند. بنابراین، در مورد بسیاری از موضوعات مورد بحث کتاب به دو واقعیت خواهیم پرداخت: (۱) در سطح فیزیولوژیک چه دانشی به دست آمده است و (۲) در سطح روانشناختی چه دانشی وجود دارد.